قطره پنجاه و سوم
گاه می اندیشیدم که زمان ها خبر های ناگهانی با خود می آورد ... خبر مرگ ، خبر عشق ، خبر سکوت ، خبر تنهایی ... و گاه اوقاتی پیش می آمد که لحظه ای برای رهایی از اقبال و ادبار خود را به دست شانس و تقدیر می سپارند .. آری ناگهان است اینگونه خبر ها و اوقات.
زمانی خواهد آمد که در تکاپوی آرامش به نقاط گوناگون کوچ می کنیم ، لحظه ای می رسد که دیگر جایی برای ماندن نیست و لحظه ای برای رهایی...
انسان ها گاه برای رسیدن به هم و در کنار هم بودن تلاش مضاعفی را ره توشه خود قرار می دهند و گاهی هم لحظه ای برای جدایی و فراغ سکوت می کنند و راه خود را پیش می گیرند و هر کدام به یک سو ...
اما واقعا" این است طبیعت ؟ این است در کنار هم بودن ؟
عشق یعنی در تکاپوی به کمال رسیدن ، اما زمانی را در کنار هم بودن معنا پیدا می کند اما تا کجا؟
زمانی می رسد که در راه عشق توشه راه خود را به دوش کشیده و برای رسیدن به نیایش و کمال و در راه عشق سفر می کنند .
زندگی واقعی یک خانه بدوش از اینجا شروع می شود همان زندگی که دوستش دارم ، پرسه زدن بدون آنکه مقصدی در پیش رو باشد ، لمیدن زیر نور خورشید ،زندگی آزاد آزاد یک آدم بی خانمان ... دلم می خواهد زندگیم را در کوله پشتی ام داشته باشم و بگذارم شلوارم به مرور پوسده شود و در نهایت خانه بدوش با مرگ سخن خواهد گفت .

