مرگ را زیر باران باید جست
شکستن سکوت من خیلی دور نیست پس روزش فرا خواهد رسید
قطره پنجاهم (سکوت)
سکوت!!!!
سیاه پوشان ناگهان از پشت سرم وارد اتق بسته ای که خود را در آن حبس کرده بودم آمدند، به دستور رئیسشون مرا بردند به که هرگز نفهمیدم کجا بوده .
در آنجا به آدمهایی بر خورد کردم که همگی سنگ شده بودندو تنها چشمانشونجان داشت و قادر به حرکت بود.
زمانی که به رئیس آنها رسیدم بعد از کلی خیره شدن به هم بالاخره سر صحبت را باز کرد اما تنها چیزی که گفت فقط یک کلمه بود و آن هم گفت: هیس!!!...
و من از آن روز به بعد کو چکترین کلمه بر زبانم جاری نشد به جز سکوت و نگاه به انسان های جدید الورود...
((سکوت یکی از اسرار عشق است.))
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی
| 12:14 | یکشنبه دهم خرداد 1388
•

