مرگ را زیر باران باید جست
شکستن سکوت من خیلی دور نیست پس روزش فرا خواهد رسید
قطره چهل و نهم (درددل)
۱ .. کجاست گوشی که حرفای دلم را بشنود؟...
کجاست چشمی که روزمره گی هایم را ببیند؟...
احساسم را احساس کند ، روحم را جلا بدهد و جسمم را جان دوباره...!
۲ .. کجاست آن صفت پاکی ؟ ... چی شد آن جسم خاکی؟ ...
می دانی فاصله من و خود من چقدره؟
فاصله کسی که زنده بوده ، حالا مرده...
۳ .. یک قصه هست که بارها و بارها ممکن است پیش بیاید...
شروع قصه ای با اتمام قصه قبلی باشد...
اما قصه هایی هم هست که افسانه می شود و در نهایت بایگانی می شود
۴ .. خود را در مسیر رودخانه انداختن یعنی قدرت تصمیم گیری ، فکر کردن ، اراده ، حلاجی کردن کارها را نداشتن و در نهایت ناتوان شدن
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی
| 10:35 | پنجشنبه هفتم خرداد 1388
•

