قطره پنجاه و چهارم
سالهای سال است که آدمی به دنبال آدمیت است ، نگرانی از نرسیدن و نگران از دست دادن هویت اصلی ..!! سالهای سال گذشت سالهایی که در حصار ویژه ای که به خواست به اصطلاح رهبران احداث شده بود هم گذشت . روزهایی هم در تبادل قدرت از کسانی به کسانی دیگر گذشت . انگار اوضاع داشت خوب پیش می رفت اما ناگهان باز هم وضع عوض شد اینبار به شکل دیگری ... در این هنگام بود که انسان ها آنگونه که قبلا" به نمایش گذاشته شده بودند نبودند ، روزگار از قبل هم بدتر شد ، حصار بزرگتر و بزرگتر شد تا رسید به جایی که حصار بسته شد ، بعضی ها در این حصار تقلا می زدند و و بعضی زندگی . بعضی در بند و بعضی آزاد ... تلاش ها ادامه داشت تا رسید به امروز و همچنان ادامه خواهد داشت
به امید فردایی بهتر
سالها پیش, دل من به عشق ایمان داشت
تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید
اندرین مزرع آفت زده شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم براه تو بودم که تو کی میآیی؟
بر سر شاخه سر سبز امید دل من
که تو کی می خوانی؟
قطره پنجاه و سوم
گاه می اندیشیدم که زمان ها خبر های ناگهانی با خود می آورد ... خبر مرگ ، خبر عشق ، خبر سکوت ، خبر تنهایی ... و گاه اوقاتی پیش می آمد که لحظه ای برای رهایی از اقبال و ادبار خود را به دست شانس و تقدیر می سپارند .. آری ناگهان است اینگونه خبر ها و اوقات.
زمانی خواهد آمد که در تکاپوی آرامش به نقاط گوناگون کوچ می کنیم ، لحظه ای می رسد که دیگر جایی برای ماندن نیست و لحظه ای برای رهایی...
انسان ها گاه برای رسیدن به هم و در کنار هم بودن تلاش مضاعفی را ره توشه خود قرار می دهند و گاهی هم لحظه ای برای جدایی و فراغ سکوت می کنند و راه خود را پیش می گیرند و هر کدام به یک سو ...
اما واقعا" این است طبیعت ؟ این است در کنار هم بودن ؟
عشق یعنی در تکاپوی به کمال رسیدن ، اما زمانی را در کنار هم بودن معنا پیدا می کند اما تا کجا؟
زمانی می رسد که در راه عشق توشه راه خود را به دوش کشیده و برای رسیدن به نیایش و کمال و در راه عشق سفر می کنند .
زندگی واقعی یک خانه بدوش از اینجا شروع می شود همان زندگی که دوستش دارم ، پرسه زدن بدون آنکه مقصدی در پیش رو باشد ، لمیدن زیر نور خورشید ،زندگی آزاد آزاد یک آدم بی خانمان ... دلم می خواهد زندگیم را در کوله پشتی ام داشته باشم و بگذارم شلوارم به مرور پوسده شود و در نهایت خانه بدوش با مرگ سخن خواهد گفت .
قطره پنجاه و دوم
تاخیر مرا ببخشید وضعیت این روزها دلم را آزرده کرده و زبانم را بند آورده.
زمانی که جای گل را خار گرفته
زمانی که صدای حقیقت گرفته
زمانی که آدم ها در فشار ، آدم می شوند
زمانی که خفقان و نابودی همه عقاید پاک را فرا گرفته و حاکمیت دست دروغ و ریا و یاوه گویی ها افتاده
زمانی که راستگویی دروغ انگاشته می شود و دروغ حکم خدا
زمانی که آخرین ملکه زمین خود را برتر از همه می داند که چنین نیست
زمانی که اسب ها هم از شیهه کشیدن خسته شده اند
به راستی نفس های در سینه حبس شده مان را می شود به راحتی بیرون داد
به راستی بغض های گلوی گرفته شده را می توان خالی کرد
به راستی حقوق انسانی زیر پا گذاشته شده را می توان جبران کرد
به راستی آبروی رفته را می توان دوباره بازگرداند
به راستی انسان این چنین است که چشمش را به روی حقیقت می بندد و هر آنچه از دهان بیرون بیاید را باور دارد
زبان من کوتاه از ناگفته هایی است که قلب و روح و جسم مرا آزرده خاطر کرده . نمی دانم پناهگاهمان کجاست ! نمی دانم خدا چه سرنوشتی را برای ما رقم خواهد زد! نمی دانم آیا کودکی که در خفقان و خفت و ذلت بدنیا آمده خواهد توانست به عزت و شرافت برسد

