قطره پنجاه و یکم
" باد می خواند مرا "
می خواهم ، مرا باد با خود ببرد ...
می خواهم ، برای باد ترانه ای بخوانم ...
می خواهم ، باد مرا نوازش کند ...
می خواهم ، التماس وزشی که باد خواهد آورد را بکنم تا سریعتر بنوازد ...
می خواهم ، نوازشش را درون خاطره هایم حبس کنم ...
می خواهم ، خاطره هایم را باد با خود ببرد ...
و می خواهم ، با باد ، به دیدار تو بیایم تا شاید مرا بپذیری .
باد مرا خواند و گفت :
رهسپار رویائیم ،
من تو را می خوانم ، زیرا که من خود به دنبالت آمده ام ،
پس ، همراهیم کن ، تا آرامشی برایت بیاورم .
همراه من ، تا تو هستی ، همواره وزیدن می کنم .
و تو هستی که مرا به وزیدن می کشانی .
... یا علی مدد ...
۱ .. عذاب آور است اینکه همه چیز را بدانی اما قدرت تحرک و مقابله با خطرات را نداشته باشی .
۲ .. ما یک رودخانه داریم ، شنی است ... آرام .
یکی هم هست صخره و سنگ و کلوخ و خاشاک ... باعث زخمی شدن می شود .
۳ .. من خود به دنبالت آمده ام ، پس همراهیم کن تا آرامشی برایت بیاورم .
قطره پنجاهم (سکوت)
سکوت!!!!
سیاه پوشان ناگهان از پشت سرم وارد اتق بسته ای که خود را در آن حبس کرده بودم آمدند، به دستور رئیسشون مرا بردند به که هرگز نفهمیدم کجا بوده .
در آنجا به آدمهایی بر خورد کردم که همگی سنگ شده بودندو تنها چشمانشونجان داشت و قادر به حرکت بود.
زمانی که به رئیس آنها رسیدم بعد از کلی خیره شدن به هم بالاخره سر صحبت را باز کرد اما تنها چیزی که گفت فقط یک کلمه بود و آن هم گفت: هیس!!!...
و من از آن روز به بعد کو چکترین کلمه بر زبانم جاری نشد به جز سکوت و نگاه به انسان های جدید الورود...
((سکوت یکی از اسرار عشق است.))
قطره چهل و نهم (درددل)
۱ .. کجاست گوشی که حرفای دلم را بشنود؟...
کجاست چشمی که روزمره گی هایم را ببیند؟...
احساسم را احساس کند ، روحم را جلا بدهد و جسمم را جان دوباره...!
۲ .. کجاست آن صفت پاکی ؟ ... چی شد آن جسم خاکی؟ ...
می دانی فاصله من و خود من چقدره؟
فاصله کسی که زنده بوده ، حالا مرده...
۳ .. یک قصه هست که بارها و بارها ممکن است پیش بیاید...
شروع قصه ای با اتمام قصه قبلی باشد...
اما قصه هایی هم هست که افسانه می شود و در نهایت بایگانی می شود
۴ .. خود را در مسیر رودخانه انداختن یعنی قدرت تصمیم گیری ، فکر کردن ، اراده ، حلاجی کردن کارها را نداشتن و در نهایت ناتوان شدن
قطره چهل و هشتم
آن چیزی که ما به آن می رسیم همان چیزی است که قبلا" به آن فکر کرده ایم.
انسان میتونه حقیقت رو کشف کنه نه اینکه حقیقت رو ضبط کنه.
مخم هنگیده فقط متن زیر رو هم براتون می نویسم
امید به آینده
حرف های نا گفته من،
همه درد است...
همه زخم است...
همه زجر است،
درد از دست دادن طلوع،
و زخم آمدن غروب...
و زجر از بین بردن خویشتن.
تمام من در شب نهفته مانده...
شبی که پنهان کننده همه زخمهاست.
کلمات با من سخن می گوید:
از غم می گوید که سر آغاز شادی هاست.
چشمها با من سخن می گوید:
از تاریکی که بیانگر روشنایی هاست.
نگاه تازه ای را با حضور سبز عشق،
زندگی می بخشد.
این حرف ها همه بخشی از من است،
منی که در برابر لحظه ها لب به سخن وا می دارد،
و می گویم:
من هنوز زنده ام...
من هنوز جان دارم...
و می توانم ترنٌم بهار را در گل شقایقم جستجو کنم.
می توانم کوه را با دستان پر از عشقم همراه با تیشه ام بشکافم،
همانطور که فرهاد کوهکن توانست و مرد...
... یا علی مدد ...

