قطره چهل و سوم
برگهای پائیزی همه و همه هجوم آوردند به سمت من ، گویا حس کینه توزی و دشمنی با من دارند ، از خود دفاع نکردم بلکه به راهم در میان برگهای ریخته شده روی زمین و خش خش کنان ادامه دادم ، دیدم آدمیانی که سراسیمه سوی مکان امنی برای جمع آوری کینه و خشم به جنگ با یکدیگر پرداخته بودند . ناشناسان زیاد بودند اما کسی در میان آنها آشنا به نظر می رسید آره نزدیک غاری دور افتاده کسی بود که در قلب خودشو باز کرده بود و و یکی یکی کینه ها رو در آن جای می داد ، به جایی رسید که در قلبش را به کمک دیگران بستو کلیدش را درون گودالی درون غار انداخت که دیگر قابل دسترس نبود. و این شد که کینه توزی شد آبرو و شغل و عشق و کسب و کارش ...

راه آب ۱: راز هایم را در دل سنگی نگه می داشتم تا رسیدم به یه گل به او بخشیدم.
راه آب ۲: نمیخوام دل بدم به یک دلی، میدونی که من از بیدلی می نالم، نه پر دلی. همسفر عشق نمیشم میتونم همسفری در کنارم جای بگیرد. جای من آن جای آن من در سفر های بی مرگی بمیرم .
قطره چهل و دوم (تولد)
|
|
|
|
كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این كوچكی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟ خداوند پاسخ داد: از میان فرشتگان بیشمارم یكی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. كودك همچنان مردد و ادامه داد اما اینجا در بهشت من جز خندیدن و آواز و شادی كاری ندارم. خداوند لبخند زد : فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود. كودك ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم كه مردم چه می گویند در حالی كه زبان آنها را نمی دانم. خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی. كودك با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟ و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟ "فرشته ات دستهای تو را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی." كودك سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام كه در زمین انسانهای بد هم زندگی می كنند. چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟؟ خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. كودك با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل كه نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد اگرچه من همیشه در كنار تو هستم. در آن هنگام بهشت آرام بود - اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. كودك می دانست كه بزودی باید سفر خود را آغاز كند .پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید : خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم لا اقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی.
راه آب ۱: به نظر خواهی شما دوستان بدجور اعتیاد دارم نذارین تو خماری بمونم راه آب ۲: نمایشگاه الکامپ شروع شده تو نمایشگاه بین المللی تهران ۲ آذر تا ۵ آذر از ساعت ۹ صبح تا ۱۷ (محض اطلاع ) راه آب ۳: امروز که مــــو لــــود منه زاده شـدم هـــر روز بــرای فــــردا خـــوانـــده شــدم روز دوم ماه نهم با دو سال بعد شصت روزیست که خدا خواست که من آدم شدم |

