مرگ را زیر باران باید جست
شکستن سکوت من خیلی دور نیست پس روزش فرا خواهد رسید
قطره سی و هشتم
سلامی دوباره
حرفی برای گفتن نداشتم اما دلم تنگ شده بود برای نوشتن ...
خیلی وقته که نیومدم میدونم که همه از من قطع امید کردن ولی واقعا" نمیرسم بیام
جنایت و مکافات ، عشق و جنون ، لذت و مرگ و عشق و ذلت ...
برای رسیدن به عشق باید کشت... یعنی قتل انجام داد .. کی رو؟
خود را ...
هوای عاطفه بدجور سرد شده...
میدونی دلم تنگ شده برای هیچی ...
ثانیه ها از جا در آمده...از حرکت ایستاد...
فردا روز دیگریست ...
خطر را با جون و دل پذیرا نباش ...
در های زندگی به روی همه بسته است حتی عشق...
بیا که دلم برایت ...
یا علی مدد.
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی
| 12:58 | دوشنبه دوم بهمن 1385
•

