مرگ را زیر باران باید جست
شکستن سکوت من خیلی دور نیست پس روزش فرا خواهد رسید
قطره بیست و هشتم
سیاهپوشان ناگهان از پشت سرم وارد اتاق بسته ای که خود را در آن حبس کرده بودم آمدند...
به دستور رئیس اعظمشون مرا بردند به جایی که هرگز نفهمیدم کجا بود ــ حالا بماند ــ با آدمهایی برخورد کردم در آنجا که همگی سنگ شده بودند و تنها چشمانشان جان داشت ...
زمانی که به رئیس آنها رسیدم بعد از کلی سکوت و نگاه کردن به هم بالا خره کلمه ای به زبان آورد و فقط گفت:
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و من از آن روز به بعد کوچکترین کلمه ای بر زبانم جاری نشد به جز سکوت و تنها کارم این بود که به افرادی که وارد آنجا میشوند نگاه کنم و سرنوشت خودم را تکرار...
...سکوت یکی از اسرار عــــــــــشــــــــق است...
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی
| 10:4 | جمعه بیست و سوم تیر 1385
•

