تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف مرگ را زیر باران باید جست

قطره بیست و هفتم

سلام دوستان از اینکه دیر به دیر میام معذرت...این مطلب رو تو  یه وبلاگیدیدم خیلی زیبا بود گفتم خالی از لطفه که برای شما ها نزارم ...

میخواهم زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم..زندان دوست داشتن مردان و زنان.دوست داشتن مردمان...چرا که به سر بردن در عشق به همه آنهایی که می شناسی یا نمی شناسی شان.تنها شادی پایدار و تنها کمال مطلق در دایره هستی است. اما برای ورود به این حلقه باید قلب بزرگی داشت. به پهناوری دشتها و به پذیرایی جلگه های حاصلخیز تا همه کسانی را که چند روزی همراه و همسفر ما در گذراندن این جاده پیچ در پیچ هستند. در خود جای دهد و لذت بودن و سبز شدن و همیشه زنده ماندن را در رگهای خشکیده از غرور و خود خواهی مان جاری کند.

 

باورم نمی شود که این رویای شعر گونه زبان حال من باشد. این شاد کامی غریب و این همنوایی دلنشین با زندگی. برای من که سالها همنشین اندوه و تاریکی بوده ام یک معجزه است. معجزه ای به زیبایی دمیده شدن نفس مسیحا و تراوش صبح در جان های خسته به خواب رفتگان...
 
زندان تنهایی من
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 10:33 | شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 •

قطره بیست و ششم

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ،پاکی، مروت ، ابلهی ست
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه هاست
 
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل ،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجه باور کنم؟
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور،
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
 
                                                       فریدون مشیری!!!
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 10:31 | چهارشنبه دهم خرداد 1385 •

RSS