تبليغاتX
پیش بینی مسابقات فوتبال با میلیون ها ریال جایزه در سایت بی طرف مرگ را زیر باران باید جست

قطره هجدهم

 

زندگي

 

چه فكر مي كني؟
كه بادبان شكسته زورق ب گل نشسته اي ست زندگي ؟
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت ازو گريخته
 به بن رسيده راه بسته اي ست زندگي ؟
 چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب دركبود درههاي آب غرق شد
هوا بد است
 تو با كدام باد مي روي؟
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمي شود
تو از هزاره هاي دور آمدي
 در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست
 در اين درشتناك ديولاخ
ز هر طرف طنين گامهاي رهگشاي توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صدئاي تيشه هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
 چهدارها كه از تو گذشت سربلند
 زهي سكوه فامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
 كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب راه و باز
 رو نهي بدان فراز
 چه فكر مي كني ؟
جهان چو آبگينه شكسته اي ست
كه سرو راست هم در او شكسته مي نمايدت
جنان نشسته كوه دركمين درههاي اين غروب تنگ
زمان بي كرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ درد و رنج
به سان رود
 كه در نشيب دره سر به سنگ مي زند
رونده باش

اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش
 
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 11:26 | شنبه بیستم اسفند 1384 •

قطره هفدهم

 امید به آینده  

حرف های نا گفته من،

                             همه درد است...

                             همه زخم است...

                             همه زجر است،

          درد از دست دادن طلوع،

                          و زخم آمدن غروب...

                            و زجر از بین بردن خویشتن.

     تمام من در شب نهفته مانده...

     شبی که پنهان کننده همه زخمهاست.

     کلمات با من سخن می گوید:

                                              از غم می گوید که سر آغاز شادی هاست.

     چشمها با من سخن می گوید:

                                              از تاریکی که بیانگر روشنایی هاست.

نگاه تازه ای را با حضور سبز عشق،

                                                     زندگی می بخشد.        

این حرف ها  همه بخشی از من است،

         منی که در برابر لحظه ها لب به سخن وا می دارد،

و می گویم:

                 من هنوز زنده ام...

                 من هنوز جان دارم...

               و می توانم ترنٌم بهار را در گل شقایقم جستجو کنم.

                  می توانم کوه را با دستان پر از عشقم همراه با تیشه ام بشکافم،

                  همانطور که فرهاد کوهکن توانست و   مرد...

 

چون میخوام برم مسافرت و ۱ ماه نیستم می خوام تا قبل از رفتنم هر روز ظهر ها آپ کنم. پس یادتون نره بلاگ من رو.// یا علی مدد.

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 16:40 | دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 •

قطره شانزدهم

چقدر از ما انسانها یک ساعت یا حتی یک دقیقه را به این فکر میکنیم که چطوری داریم زندگی می کنیم؟... آیا از زندگی با اهمیت تر هم هست؟... همه چی رو زیر پا گذاشتیم هیچی برامون دیگه اهمیت نداره نه شرف نه آیین نه انسانیت... کی می خوایم بیدار بشیم از این خواب غفلت؟... وفتی همه چیز رو از دست دادیم؟ نمیدونم چرا انسانها فقط و فقط به فکر مسائل مادیشونند به قول داش مشتیا و لاتا میگن: امروز و دریاب دادا بیخیال دنیا بیخیال آخرت آخه تا کی می خوایم این راه بی سرانجام رو ادامه بدیم ؟ وقتی همه رو از دست دادیم؟...وقتی واقعا" فراموش کردیم که چرا هستیم؟

هستیم چون قرار شده که باشیم. هستیم چون اومدیم که انسانیت رو ثابت کنیم اما آیا اینگونه؟ما انسانها به خاطر فرصتی که بهمون داده شده تا خودمون رو نشان دهیم اومده ایم.به قول یکی از دوستان ـ مرد یخی ـ که میگه: به دنیا آمدن آسان، مردن سخت است (زیرا هر کسی را یک شخص به دنیا می آورد ولی هر کس خودش میمیرد.)

آره ما بخاطر خودمون نیومدیم همه و همه، فقط و فقط به خاطر این اومدیم که ثابت کنیم که چگونه هستیم و چقدر جنبه مسائل دنیوی رو داریم اما چی بگم ...که نگفتنم بد تر از گفتنمه، باید این راهی که به کمال انسان منتهی میشه رو انتخاب کنیم اما هیچ کس این راه رو نمیبینه (البته همه نه) و اونی رو انتاب می کنن که لذت لحظه ای یا لذت مادی داره.

تو این روزگاری که دورویی و خیانت حرف اول رو میزنن دشمنی پررنگ شده و دوستی رو به بیرنگی رفته چگونه میشه دوام بیاریم و خیلی خوب زندگی کنیم.شکستن حرمتها چه نتیجه ای دارد؟ کثیفی کثیف است پلیدی پلید است زشتی زشت است و گناه گناه است.چه کم و چه زیاد ...

من زبونم دیگه داره احساس عجز میکنه از گفتن نمونه هایی اینچنینی.مردمانی با کوله باری از تلاش برای غیر انسانیت. وای بر ما

یادها رفتنی است

خاطره ماندنی است

یار کمتر پیداست

خانه کمتر غوغاست

دوستی کم شده است

کمی آزردن هم مد شده است

مهربانی طلب بی جائیست

جای رنگهای طبیعی خالی است.

کاش به درونمون به قلب و روحمون فرصتی برای نفس کشیدن بدهیم ... دنیای زیبا و آرام درونمان را که به دریای مواج بدل شده است را فدای لذت، لذتی که حقیقی نیست نکنیم. بالاخره باید از یه جایی شروع کنیم دیگه... باید خودمون رو بسازیم باید دنیای پاک درونمان را محافظت کنیم و دوباره به لوحی سفید تبدیلش کنیم فرصتی بدهیم به خودمان برای ساختن درون دنیای درونمان دنیایی جدا از دنیای بیرون که توش همه انسانها با هم شریک هستند و همه یکی هشتند ...دور ز دسترس نیست اما قابل دسترس هم به همین راحتیا هم یست اما میتونیم از خودمون شروع کنیم.

به امید آن روز ...

مرگ را زیر باران باید جست

 

اگه میخواین از آپ کردن وبلاگ خبر دار بشین تو خبرنامه عضو بشین.

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 15:45 | یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 •

قطره پانزدهم

انسانیت کجا رفت؟ مردونگی کجا رفت؟ اون همه عشقهای خالصانه کو ؟

محبت چرا کمرنگ شده؟ عاطفه هم رنگی نداره...

وای خدای من نمیدونم از کدوم راه وارد بشم ... چه جوری انقدر پول در بیارم... چی طوری این خانم خوشگل رو سوارش کنم ... و...

خیانت حرف اول رو میزنه ...دورنگی ...اه........خسته شدم دیگه داره حالم بد میشه از بس این کلمات رو گفتم .

خودمون باشیم اول خودمون رو بشناسیم بدنبال انسانیت باشیم ما  انسانها زمانی الگوی کوچکترها میشیم پس بیایم الگوی مناسبی از الان بسازیم پس یا علی...

حضرت شمس میگه:

بعضی ، کاتب وحی اند .

و بعضی ،

محل وحی اند !

جهد کن ، تا هر دو باشی ـ

هم محل وحی باشی ، هم کاتب وحی ،

خود باشی !

 

با ور کنید نه می خوام بدونم وبلاگم جالبه یا نه نه میخوام بدونم زیباس یا نه و نه مطلبم خوبه یا نه فقط اگه نظر می خواین بدین نظرتون رو بدین...دیگه باید متوجه شده باشین که چی میگم ...از همگی عذر خواهی می کنم.آخه نظرات رو میبینم جز عده ای چیز خاصی نداره این نظرات بدردم نمیخوره اگه نظر ندین هم فرقی نمیکنه البته همرو نمیگم عده ای خاص.

 

 

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 14:0 | جمعه دوازدهم اسفند 1384 •

قطره چهاردهم

وای بر ما که تصور می کنیم انسانیم!!!!!

 

وای بر ما که تصور بر این داریم که انسانیم.

من نمیدونم چی بگم فقط وقتی این عکس رو دیدم انگشت به دهان به خلقت انسانهای ر مدعای روی زمین ماندم.

 و اما داستان این عکس اینه:

عکسي که بالا ميبينين برنده جايزه پوليتزره 1994 شده
عکس يه بچه قحطي زده سوداني رو نشون ميده که داره براي دريافت غذا به طرف کمپ سازمان ملل سينه خيز ميره اون کرکس منتظره که اون بچه بميره تا بتونه اونو بخوره     اين عکس همه دنيا رو متحير کرد  هيچکس نفهميد که برا اون بچه چه اتفاقي افتاد حتي عکاس اون آقاي کوين کارتر که بلافاصله بعد از گرفتن عکس اونجا رو ترک کرد  سه ماه بعد هم به علت افسردگي زياد خودکشي کرد
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 18:2 | دوشنبه هشتم اسفند 1384 •

قطره سیزدهم

خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت
: تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد
.
 

مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت
: ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت
: آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت
: ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت
: ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت
: ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 
 
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت
: ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت
: ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود
. ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت
: ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
 
 
ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد  ليلي گريه کرد
ليلي گفت
: امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت
: خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
 
 
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت
: مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت
: دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت
: اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
 
 
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت
: پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب
. پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد
. ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت
: زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

 
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد
. خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .


 
خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
 
 
!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 16:51 | شنبه ششم اسفند 1384 •

قطره دوازدهم

روزگاری که در این عهد و دیار                  

خانه ای داشتم اما ، بدون یار

سر در این خانه با عشق نوشتم

این حقیقت در دلم بود که شد بدون بار


نغمه ها بسیار شیرین تر از شهد و شکر

شادمانی رنگ باخت و جایش مانده غم به سر

آن همه عاطفه و عشق و محبت ها کجاست؟

عاقبت این دل غمگین و شب زده را با خود ببر


مرگ عاشق را درین منزل عشّاق ببین

وندرین خانه مرده پرست بیا بشین

آخرین وقت تو هم باز به پایان برسد

سالهای متوالی هدفش کفر شده از همه دین


صحبت فلسفه و منطق و عرفان که بشد

همه استاد سخن بودند و آن هم بمرد

فلسفه مرد، منطق و عرفان هم جایش هوس شد

انتهای عاطفه ، عشق و محبت هم ، مصیبت ها بشد

 

باور کنید من نه خیّام هستم و نه بابا طاهر که شعرهام شعر باشه پس به بزررگواری خودتون منو ببخشین و از اشکالاتی که در وزن و نا همگونی بعضی کلمات هست صرف نظر کنید...

 

 

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 22:45 | چهارشنبه سوم اسفند 1384 •

قطره یازدهم

من نمیدانم که چرا آسمان دل من بی رنگ است؟

 

من نمیدانم که چرا آسمان دل من بی رنگ است؟

من نمیدانم که چرا آسمان دل من بی رنگ است؟

هوس باد خزانی تو دلم بی رنگ است

دلم از سرّ درون دل تو

یک نشانی دارد ، که بی رنگ است

سالهای بسیار هر قدمی بر داشتم

راست ، آهسته و یکنواخت بر می داشتم

عشقم اما ز سر ناسازگاری

بسوی گودال جدایی گام بر داشت

و فقط یاد قناری های آوازه خان بخیر

که برای عشق و جبران عاطفه

همراز و هم صدای دل هم بودند

و چرا عاقبت دل خسته من،

هست سیاه؟

ونفسهایم همه در به در خانه خاطره ها

بند خواهد آمد

و من از قفس آزادی ،

بسوی جنگل اسارت رهسپار شدم

اما همه ناگفته هایم این نبود

که همه از سر اجبار دلم بود

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 14:2 | سه شنبه دوم اسفند 1384 •

RSS