تبليغاتX
مرگ را زیر باران باید جست

قطره پنجاه و سوم

 

گاه می اندیشیدم که زمان ها خبر های ناگهانی با خود می آورد ... خبر مرگ ، خبر عشق ، خبر سکوت ، خبر تنهایی ... و گاه اوقاتی پیش می آمد که لحظه ای برای رهایی از اقبال و ادبار خود را به دست شانس و تقدیر می سپارند .. آری ناگهان است اینگونه خبر ها و اوقات.

زمانی خواهد آمد که در تکاپوی آرامش به نقاط گوناگون کوچ می کنیم ، لحظه ای می رسد که دیگر جایی برای ماندن نیست و لحظه ای برای رهایی...

انسان ها گاه برای رسیدن به هم و در کنار هم بودن تلاش مضاعفی را ره توشه خود قرار می دهند و گاهی هم لحظه ای برای جدایی  و فراغ سکوت می کنند و راه خود را پیش می گیرند و هر کدام به یک سو ...

اما واقعا" این است طبیعت ؟ این است در کنار هم بودن ؟

 

عشق یعنی در تکاپوی به کمال رسیدن ، اما زمانی را در کنار هم بودن معنا پیدا می کند اما تا کجا؟

زمانی می رسد که در راه عشق توشه راه خود را به دوش کشیده و برای رسیدن به نیایش و کمال و در راه عشق سفر می کنند .

 

زندگی واقعی یک خانه بدوش از اینجا شروع می شود همان زندگی که دوستش دارم ، پرسه زدن بدون آنکه مقصدی در پیش رو باشد ، لمیدن زیر نور خورشید ،زندگی آزاد آزاد یک آدم بی خانمان  ...  دلم می خواهد زندگیم را در کوله پشتی ام داشته باشم و بگذارم شلوارم به مرور پوسده شود و در نهایت خانه بدوش با مرگ سخن خواهد گفت .

 

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 11:38 | سه شنبه نهم تیر 1388 •

قطره پنجاه و دوم

 

تاخیر مرا ببخشید وضعیت این روزها دلم را آزرده کرده و زبانم را بند آورده.

زمانی که جای گل را خار گرفته

زمانی که صدای حقیقت گرفته

زمانی که آدم ها در فشار ، آدم می شوند

زمانی که خفقان و نابودی همه عقاید پاک را فرا گرفته و حاکمیت دست دروغ و ریا و یاوه گویی ها افتاده

زمانی که راستگویی دروغ انگاشته می شود و دروغ حکم خدا

زمانی که آخرین ملکه زمین خود را برتر از همه می داند که چنین نیست

زمانی که اسب ها هم از شیهه کشیدن خسته شده اند

به راستی نفس های در سینه حبس شده مان را می شود به راحتی بیرون داد

به راستی بغض های گلوی گرفته شده را می توان خالی کرد

به راستی حقوق انسانی زیر پا گذاشته شده را می توان جبران کرد

به راستی آبروی رفته را می توان دوباره بازگرداند

به راستی انسان این چنین است که چشمش را به روی حقیقت می بندد و هر آنچه از دهان بیرون بیاید را باور دارد

زبان من کوتاه از ناگفته هایی است که قلب و روح و جسم مرا آزرده خاطر کرده . نمی دانم پناهگاهمان کجاست ! نمی دانم خدا چه سرنوشتی را برای ما رقم خواهد زد! نمی دانم آیا کودکی که در خفقان و خفت و ذلت بدنیا آمده خواهد توانست به عزت و شرافت برسد

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 11:41 | پنجشنبه چهارم تیر 1388 •

قطره پنجاه و یکم

" باد می خواند مرا "

می خواهم ، مرا باد با خود ببرد ...

می خواهم ، برای باد ترانه ای بخوانم ...

می خواهم ، باد مرا نوازش کند ...

می خواهم ، التماس وزشی که باد خواهد آورد را بکنم تا سریعتر بنوازد ...

می خواهم ، نوازشش را درون خاطره هایم حبس کنم ...

می خواهم ، خاطره هایم را باد با خود ببرد ...

و می خواهم ، با باد ، به دیدار تو بیایم تا شاید مرا بپذیری .

باد مرا خواند و گفت :

رهسپار رویائیم ،

من تو را می خوانم ، زیرا که من خود به دنبالت آمده ام ،

پس ، همراهیم کن ، تا آرامشی برایت بیاورم .

همراه من ، تا تو هستی ، همواره وزیدن می کنم .

و تو هستی که مرا به وزیدن می کشانی .

... یا علی مدد ...

 


 

۱ .. عذاب آور است اینکه همه چیز را بدانی اما قدرت تحرک و مقابله با خطرات را نداشته باشی .

۲ .. ما یک رودخانه داریم ، شنی است ... آرام .

     یکی هم هست صخره و سنگ و کلوخ و خاشاک ... باعث زخمی شدن می شود .

۳ .. من خود به دنبالت آمده ام ، پس همراهیم کن تا آرامشی برایت بیاورم .

 

 

 

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 16:17 | دوشنبه یازدهم خرداد 1388 •

قطره پنجاهم (سکوت)

 

سکوت!!!!

سیاه پوشان ناگهان از پشت سرم وارد اتق بسته ای که خود را در آن حبس کرده بودم آمدند، به دستور رئیسشون مرا بردند به که هرگز نفهمیدم کجا بوده .

در آنجا به آدمهایی بر خورد کردم که همگی سنگ شده بودندو تنها چشمانشونجان داشت و قادر به حرکت بود.

زمانی که به رئیس آنها رسیدم بعد از کلی خیره شدن به هم بالاخره سر صحبت را باز کرد اما تنها چیزی که گفت فقط یک کلمه بود و آن هم گفت: هیس!!!...

و من از آن روز به بعد کو چکترین کلمه بر زبانم جاری نشد به جز سکوت و نگاه به انسان های جدید الورود...

 

       ((سکوت یکی از اسرار عشق است.))

 

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 12:14 | یکشنبه دهم خرداد 1388 •

قطره چهل و نهم (درددل)

 

۱ .. کجاست گوشی که حرفای دلم را بشنود؟...

      کجاست چشمی که روزمره گی هایم را ببیند؟...

      احساسم را احساس کند ، روحم را جلا بدهد و جسمم را جان دوباره...!

 

۲ .. کجاست آن صفت پاکی ؟ ... چی شد آن جسم خاکی؟ ...

      می دانی فاصله من و خود من چقدره؟

      فاصله کسی که زنده بوده ، حالا مرده...

 

۳ .. یک قصه هست که بارها و بارها ممکن است پیش بیاید...

      شروع قصه ای با اتمام قصه قبلی باشد...

      اما قصه هایی هم هست که افسانه می شود و در نهایت بایگانی می شود

 

۴ .. خود را در مسیر رودخانه انداختن یعنی قدرت تصمیم گیری ، فکر کردن ، اراده ، حلاجی کردن کارها را نداشتن و در نهایت ناتوان شدن

 

!! نوشته شده توسط محسن علی مددی | 10:35 | پنجشنبه هفتم خرداد 1388 •

RSS