زین پس با مراجعه با این وبلاگ من را همراهی بفرمائید
Http://www.eshgh-akharin-roya.blogfa.com
" عشق آخرین رویا "
نقطه پایان این وبلاگ به ثبت رسید
.
ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : بارونی در ساعت 9:32
زین پس با مراجعه با این وبلاگ من را همراهی بفرمائید
Http://www.eshgh-akharin-roya.blogfa.com
" عشق آخرین رویا "
نقطه پایان این وبلاگ به ثبت رسید
.
خیلی دلم تنگ شده بود برای نوشتن...
برای دوستان وبلاگ هاشون و ...
چند وقتیه کلا" دلم تنگه برای همه چی ...
امسال برام خوب نبوده . تا الانش هر روز یه دردسر یه مشکل یه اتفاق ناگوار و خیلی چیزای دیگه اتفاق افتاده برام ... البته عادت کردم و دیگه بی اثر شدند تمام اینها شایدم داغ داغم الان نمی فهمم . دیوونه شدم خودمم نمیدونم چی میگم چیکار می کنم چیکار باید بکنم...
برام دعا کنید
آخه تو پاک و نجیبی/تو یه احساس عجیبی/نکنه فرشته ای تو؟
فدا شدن برای تو/دلیل زنده بودنه/میخوام عشق و جنونمو راهی قصه ها کنم
حرف آخر:
لطفا" دست از سرم بردار/لطفا" زندگی منو بهم نزن
فراموشم کن/همه چی تموم شد ... به همین راحتی
وای بر ما که تصور میکنیم عشق رنگیست ...
قاطی کردم حسابی
اومدم یکم خودمو خالی کنم که نمیشه شماها یه راهی بزارید جلوم
حرفی برای گفتن نداشتم اما دلم تنگ شده بود برای نوشتن ...
خیلی وقته که نیومدم میدونم که همه از من قطع امید کردن ولی واقعا" نمیرسم بیام
جنایت و مکافات ، عشق و جنون ، لذت و مرگ و عشق و ذلت ...
برای رسیدن به عشق باید کشت... یعنی قتل انجام داد .. کی رو؟
خود را ...
هوای عاطفه بدجور سرد شده...
میدونی دلم تنگ شده برای هیچی ...
ثانیه ها از جا در آمده...از حرکت ایستاد...
فردا روز دیگریست ...
خطر را با جون و دل پذیرا نباش ...
در های زندگی به روی همه بسته است حتی عشق...
بیا که دلم برایت ...
یا علی مدد.
باورم را به فرداها سپردم بی آنکه کسی همراه باورم باشد. دیوانگی .. عشق .. عاطفه از خاصیت های باورم بود که رفت.
پروردگار مهر یا مهر پروردگار فرقی ندارد چون دیگر با ما نبود که بگوئیم خدایا دوستت داریم و بگیم که خدا کنه این شبمان صبح نشود اما بالاخره آن شب صبح شد و صبح جدایی فرا رسید بدون آنکه پروردگاری ، مهری ، قلبی ، عشقی وجود داشته باشد.. انگار سالها پیش مرده بودیم اما نمردیم. شاید این راهی است از هزاران راه نرفته و طی کردن این راه هم مستلزم پرداخت خسارتی است .
آخرین لحظات شب ما بودیم که لحظه شماری میکردیم برای جدایی بی آنکه خبر داشته باشیم و سر انجام موعد فرا رسید...
نم نم باران ۱:شاید بارها و بارها از خدا ناامید شده باشیم اما به حق است کار خداوند(حکمت)
نم نم باران ۲ : من به دنبال یک کتابی میگرد به نام پروردگار مهر اما پیدا نمی کنم اسم نویسنده اش را هم به عرصه نادانی میگذرانم (کمک)
نم نم باران ۳ : شاید اسم وبلاگم رو بخوام عوض کنم نظرتون چیه؟ پیشنهاد بدین. (مشارکت)
نم نم باران ۴ : کسانی هستند که شاید با خواندن متن بالا ... احساستون رو بگید (گمشده)
نم نم باران ۵ :
در ابعاد این عصر خاموش ،
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم ،
تنهایی من تا چه اندازه بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق این است...
تا بعد/...
گاهی وقت ها حضور کسی رو احساس می کنیم اما در عین حال حضورش در هاله ای از ابهامه.میگین یعنی چی؟ یعنی اینکه کسی باشد و نداند که هست. بدترین حالت اینه که حتی در تلاش فقط خبری از یار باشه بی آنکه بفهمه. مثل این می مونه که عاشقانه دوستش داشته باشی اما ندونه و یا نتونه بفهمه یا نتونی بهش بگی..
شده تا حالا تو چاهی گیر کنین . بالای چاه یارتون باشه و ندونه شما تو چاهین و اون رو ببینید و اون نه. البته طبیعیه چون اونجا خیلی تاریکه و حقم دارهاما اگه یه نوری میومد تو چاه چقدر خوب میشد. حتی صداتم نمیشنوه وای که عجب کابوسیه. اما دلخوشیش تنها به اینه که تشنش بشه و یار بیاد برای برداشتن آب از چاه . حاضره این سطل محکم بخوره تو سرش اما از جانب یار باشه...وه که عجب لذت بخشه.اما کاش به جای چاه هر دو به سوی آسمان سیر می کردند نه اینکه یکی در چاه همراه با نا امیدی و دیگری در بالای چاه و همراه با یکنواختی.
...راهی هست برای فرار از گلوگاه مقاربه و مکاشفه...
خودمم متوجه نشدم که چی نوشتم وای به حال شما دوستان
با من اما بدون من هستم با تو و بدون تو
در پی تو و خودمو گم کردم بدون تو
حرفم و بگیر که همش حرف دله
دلی که درد دله اما بی دله
هر کی به ما رسید فکر حسرت بود
ندونستم هوا پس این ابرهای تیره بود
فریادشو نشنیدی ؟ نگفتی این صدای چیه؟ صدای کیه؟
صدای دل منه ..باز میگی دل کیه؟
یه عمریه سر میزارم رو شونه هات
جای بوسه هام حسرته روی گونه هات
تا بعد/...
من عاشقانه می خرم نگاه خسته تو را
برای آخریــــن نفــــس صدای مانده تو را
همیشه باورم نشد خاطره های مرده ات
زمزمه های من میگفت یاد و خاطر تو را
دریاچه چشم من به وسعت اقیانوس هاست.
چشمی که پری دریایی خودش را در خود جای داد بی آنکه بداند چرا؟ واقعا" چرا؟
چرا سکوت را در برابر شور و فریاد اختیار کرده این دل پر بهانه؟چرا پای خود را بسته در مقابل همه راه ها؟ چرا؟
راه هایی که همه به ابدیت می انجامید...راه هایی که تنها با یک تلنگر عاشقانه قدم در نیایش می گذاشت.
اما هنوز هم راهی هست ...راه سعادت...
تا بعد/...
که اینکه مواظب عشق های نا بهنگامی که هم شما رو و هم اطرافیانتون رو فرا میگیره باشیم
که هم شما رو به زمین میزنه و هم اطرافیانتون رو
شاید عشق ناگهانی هوس باشه که با دیدن تنها یک چیز که شاید نا خوش آیند باشه چشم خیلی ها رو کور کرده شاید اسمش شهوت هم باشه
اما آیا عشق رنگش رو از دست داده؟
نمیدونم اما اینو میدونم که همین مسائل باعث میشه که هر چه بیشتر درش غرق بشی بیشتر از عشق دور میشی
پس چی کار باید کرد؟
من فکر کنم اینجوری جواب بدم که اگر دنبال عشق نباشیم بهتره چون عشقی که دنبالش باشیم به بیراهه منحرف میشه
پس بهتر نیست به جای گشتن پی معشوقه و وقت تلف کردن بریم دنبال اینکه خودمون رو بشناسیم خواسته هامون رو مرور کنیم و هر روز به دنبال جواب مسئله بی پاسخ باشیم؟
حتما" در مقابل این مسائل کم خواهیم آورد ...اما نه هر روز شیرین تر میشه چون مسئله ای که دیروز در برابرش سکوت می کردیم امروز کلی حرف براش در مقابلش داریم
یکی از مسائلی که تو این زمونه مهمه اینه که عاشق باشی اما به چه قیمتی به قیمت اینکه از زندگی عقب بیفتی یا اینکه به خاطر رسیدن به اون عشقی که بعید میدونم عشق باشه همه چی رو زیر پا بگزاریم و از خیلی کسائل دیگه عقب بیفتیم
به راستی چه باید کرد؟
شاید به قول دوست خوبم اشغالگر صبر
پس صبر می کنم تا بعد/...
این هم نوعی آزادی است آزادی ای که دیگری از آن گرفته و به کسی دیگر داده...
آیا این عدالت است؟


زمانه خالی از هر گونه توجه به خود و دیگران شده ... زمانی که دیگر اسب مست نمی شود از الطاف صاحبش ... قناری بلبل زبانی نمی کند به خاطر دانه ارزن و جیب بر ها هم بانک زن شده اند![]()
راستی رسم روزگار این است؟
آیا روزگار باید بی وفایی را یاد بدهد؟
بی خانمانی را چطور؟
و همچنان بی محبتی؟
نمی دانم ... هر کسی خود قضاوت کند .
تنها در باران ...
تنها در بیابان...
تنها در دشت...
تنها در جاده بی انتها...
ــ نشسته ام ــ
شاید که باور دوباره اش را بدست بیاورم!
آیا مرگ به سراغم خواهد آمد؟
در کجا؟
زیر باران؟
آه ... هرگز
مرگ برایم بهترین آزادی است
آزادی را برایم به ارمغان می آورد مرگ
اما هنوز فرا نرسیده
راه زیادی در پیش دارم
و هنوز اسیر خاک
... به امید روزی که ...
مرگ را زیر باران جستجو کنم و برسم
البته بارانی پاک و با خلوص تمام ... .
دوستان بیاین تو سایت کلوب عضو بشین و در بحث های کلوب ها همکاری کنید ...بیاین ضرر نمی کنید. بحث های جالبی داره/... امتحان کنید این هم آدرسش: .../ روی کلوب کلیک کنید /...
کلوب یک سایتی هست مثل اورکات و گازاگ و از این جور سایت ها اما کاملا" فارسی و قانونی